تبليغاتX
نی نوا






















نی نوا

آنکه تا پایان باران می ماند ..... پاداشش رنگین کمان است

باران

دوباره سر به سرم می گذارد این باران

به دست شعر ترم می سپارد این باران

خدای من، چه سرآغاز روشنی دارد

همیشه می شود آیا ببارد این باران

چه خوب با من تنها و خسته تا کرده

چه خوب شعر مرا می شمارد این باران

چه قدر حرف زمین را قشنگ می فهمد

چه قدر میل به آیینه دارد باران

به دستگرمی سبزش همیشه محتاجم

همیشه دست مرا می فشارد این باران

به زیر چتر تر آفتاب خواهم رفت

برای تازه شدن می گذارد این باران

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 11:34 توسط کهربایی| |

پرنده من

بمان و زنده بمان، تا بهار زنده بماند

بمان که عشق در این روزگار زنده بماند

بمان و زنده بمان، مهربان و زخمی و خاموش

بمان که با تو غمی ریشه دار زنده بماند

بخوان پرنده تنهای من بخوان دوباره که باید

صدای گرم تو در کوهسار زنده بماند

بخوان و جرأت پروازمان ببخش پرنده

بخوان که با تو دل بی قرار زنده بماند

همیشه چشم تو روشن، همیشه روی تو زیبا

همیشه باشی و با تو بهار زنده بماند

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 17:48 توسط کهربایی| |

 تلخ

خوشم به در به دری ها، مرا خراب کنید

مرا پرنده ی بی آشیان کنید

درخت نیستم اما، به باد معتقدم

دلم شکسته تبرها! مرا مجاب کنید

به بوی مرگ خوشم، زندگی نمی خواهم

برای کشتن من اندکی شتاب کنید

نفس برآمدگان هم نفس نمی خواهند

مرا به آتش بی همدمی عذاب کنید

زمانه تلخ، هوا تلخ، زندگانی تلخ

مرا شراب دهید و مرا خراب کنید

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 17:41 توسط کهربایی| |

گاه باران همه ی دغدغه اش باران نیست گاهی از غصه ی تنها شدنش می بارد و ...

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 17:18 توسط کهربایی| |

باز باران بر کویر زندگی              زمزمی بر شوره زار زندگی

این نه بارانی ز جنس ابر و آب      بلکه بارانی ز جنس عشق ناب

ابر مهر از آسمان باریدن است     نور عشق بر صحن جان تابیدن است

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 17:2 توسط کهربایی| |

سلام

اومدم که دوباره بنویسم اما چرا و چطورشو نمی دونم ولی می نویسم تا نوشته بشه اونی که گفته نمی شه چی و چراشو باز نمی دونم ولی به قلم می آرم اونی که باید نگاشته بشه کی و کجاشو اونم نه بماند ولی اینو می دونم که می خوام بنویسم

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 10:16 توسط کهربایی| |

می خوام دوباره شروع کنم
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 13:19 توسط کهربایی| |

تنها

كسي مانند من تنها نماند                                 به راه زندگاني وا نماند

خدا را ، در قفاي كاروان ها                                  غريبي در بيابان جا نماند

درد

                   درون سينه آهي سرد دارم                                 رخي پژمرده ، رنگي زرد دارم

                  ندانم ، عاشقم ، مستم ، چه هستم                    همي دانم دلي پر درد دارم

                                                            فريدون مشيري

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 18:30 توسط کهربایی| |

هنگامي كه شب فرا مي رسد ، پنجره هاي اتاقم را باز مي گذارم و سپس آرزومندانه به خواب فرو ميروم . زيرا او گفته است ، براي ملاقات من نيمه شب به خوابم خواهد آمد . همه وجودم بي اختيار مي لرزد ، به جاي خون يك دريا اميد و نشاط در دلم موج مي زند . راستي او چگونه مي تواند باشد ، مانند رودخانه اي خروشان كه بيرحمانه مقاومتم را در هم ميشكند ، مي آيد . او كه انتظارش را مي كشيدم ،  تاجي از گلهاي لاله بر سر دارد ، آرام آرام به من نزديك مي شود ، با دست صورتم را نوازش مي دهد ، بعد به رويم ميخندد و من محو نگاه او . خداي من او چقدر زيباست . 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 17:40 توسط کهربایی| |

اين نوشته را به خاطر دلم مي نويسم ، كه مي خواست با شما سخن بگويد ، اما قادر نبود راز تنهائي اش را بر اوراق دفتر فاش سازد . سخنم با دلي است كه از شدت سرما يخ زده ، دليش را نمي دانم ، شايد به خاطر آب و هواي دوري است . هجوم غم و غصه امانش را بريده ، هيچ چيز و هيچ حرفي برايش جالب نيست دلم مي خواهد مثل تمامي انسانها در تنهائي اش فرياد بزند اما نمي تواند ، چون بغض فشرده در گلو راه حنجره را مسدود كرده است . مي گفت حرفهايش ناگفتني است ، ضجه هايش تكراري و دردهايش خرمن . اما نوشتم تا شايد راز خيره شدنش به ماه و به سخن در آمدنش با غروب را در يابد .

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 17:1 توسط کهربایی| |