نی نوا
آنکه تا پایان باران می ماند ..... پاداشش رنگین کمان است
دوباره سر به سرم می گذارد این باران به دست شعر ترم می سپارد این باران خدای من، چه سرآغاز روشنی دارد همیشه می شود آیا ببارد این باران چه خوب با من تنها و خسته تا کرده چه خوب شعر مرا می شمارد این باران چه قدر حرف زمین را قشنگ می فهمد چه قدر میل به آیینه دارد باران به دستگرمی سبزش همیشه محتاجم همیشه دست مرا می فشارد این باران به زیر چتر تر آفتاب خواهم رفت برای تازه شدن می گذارد این باران بمان و زنده بمان، تا بهار زنده بماند بمان که عشق در این روزگار زنده بماند بمان و زنده بمان، مهربان و زخمی و خاموش بمان که با تو غمی ریشه دار زنده بماند بخوان پرنده تنهای من بخوان دوباره که باید صدای گرم تو در کوهسار زنده بماند بخوان و جرأت پروازمان ببخش پرنده بخوان که با تو دل بی قرار زنده بماند همیشه چشم تو روشن، همیشه روی تو زیبا همیشه باشی و با تو بهار زنده بماند خوشم به در به دری ها، مرا خراب کنید مرا پرنده ی بی آشیان کنید درخت نیستم اما، به باد معتقدم دلم شکسته تبرها! مرا مجاب کنید به بوی مرگ خوشم، زندگی نمی خواهم برای کشتن من اندکی شتاب کنید نفس برآمدگان هم نفس نمی خواهند مرا به آتش بی همدمی عذاب کنید زمانه تلخ، هوا تلخ، زندگانی تلخ مرا شراب دهید و مرا خراب کنید باز باران بر کویر زندگی زمزمی بر شوره زار زندگی این نه بارانی ز جنس ابر و آب بلکه بارانی ز جنس عشق ناب ابر مهر از آسمان باریدن است نور عشق بر صحن جان تابیدن است اومدم که دوباره بنویسم اما چرا و چطورشو نمی دونم ولی می نویسم تا نوشته بشه اونی که گفته نمی شه چی و چراشو باز نمی دونم ولی به قلم می آرم اونی که باید نگاشته بشه کی و کجاشو اونم نه بماند ولی اینو می دونم که می خوام بنویسم تنها كسي مانند من تنها نماند به راه زندگاني وا نماند خدا را ، در قفاي كاروان ها غريبي در بيابان جا نماند درد درون سينه آهي سرد دارم رخي پژمرده ، رنگي زرد دارم ندانم ، عاشقم ، مستم ، چه هستم همي دانم دلي پر درد دارم فريدون مشيري هنگامي كه شب فرا مي رسد ، پنجره هاي اتاقم را باز مي گذارم و سپس آرزومندانه به خواب فرو ميروم . زيرا او گفته است ، براي ملاقات من نيمه شب به خوابم خواهد آمد . همه وجودم بي اختيار مي لرزد ، به جاي خون يك دريا اميد و نشاط در دلم موج مي زند . راستي او چگونه مي تواند باشد ، مانند رودخانه اي خروشان كه بيرحمانه مقاومتم را در هم ميشكند ، مي آيد . او كه انتظارش را مي كشيدم ، تاجي از گلهاي لاله بر سر دارد ، آرام آرام به من نزديك مي شود ، با دست صورتم را نوازش مي دهد ، بعد به رويم ميخندد و من محو نگاه او . خداي من او چقدر زيباست .


